جرات اندیشیدن را داشته باش

از روزگار میترسم
نویسنده : - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

 

روزهای تلخی است، روزگار تلخی است، کمرم زیربار سرنوشت جانسوز خمیده، و لبهای روزگار به سرگذشت من خندیده!

گویی بازیچه دست خدا و روزگار شده ام، وسیله ای برای سرگرمی آنها!!!

   اینچنین می گذرد روز و روزگار من.....

روزهای پرتلاطم من و خنده خلق..، بیزارم از این مخلوقان.... بیزارم از این خلق شدن....

روز را دوست دارم..

ولی از روزگار می‌ترسم (حسین پناهی)

فلسفه وجود من دچار بن بست شده، به انتها رسیده، بی هوادار مانده...

روح من قبل از جسمم مرده...

به آمدن یک روز خوب امیدوار نیستم اما به بدترشدن آن چرا...!!!

روز آرامش من روز مرگم خواهد بود....

به امید آن روز

 

  پشت این نقاب خنده،

  پشت این نگاه شاد،

   چهره خموش مرد دیگری است؛

    مرد دیگری که سالهای سال،

    در سکوت و انزوای محض،

    بی امید بی امید بی امید،

                                     زیسته

    مرد دیگری که،

    پشت این نقاب خنده،

    هر زمان به هر بهانه،

    با تمام قلب خود،

                               گریسته

                                                    (مشیری)


 
 
مناجات خواجه عبدوول
نویسنده : - ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩۱
 

 

از وبلاگ استاد رحیم رسولی مطلبی خوندم که احساس می کنم خوندنش برای دوستان خالی از لطف نباشه:

خدایا تو را سپاس می گوییم که به ما عقل و شعور عطا فرمودی و بر حیوانات برتری دادی نه به خاطر اینکه هر چه فکر می کنیم عقلمان به جایی نمیرسد بلکه به این خاطر که فکرش را هم نمیکردیم ما را با چهارپایان مقایسه کنی.

خدایا تو را سپاس می گوییم که شیطان را آفریدی و با دست خود برای خودت دشمن تراشیدی، نه به خاطر اینکه الکی الکی خودت را به دردسر انداختی بلکه به این خاطر که به آدمی فهماندی بقای حاکمیت مطلق در گرو دشمن فرضی است.

خدایا تو را سپاس می گوییم که شیطان را از درگاهت راندی نه به خاطر اینکه زیاد سوال می کرد و مخت را می خورد بلکه به این خاطر که به زن آدم نظر داشت و تو به موقع جلوی این بی ناموسی را گرفتی.

خدایا تو را سپاس می گوییم که ما را آفریدی و از روح خود در ما دمیدی، نه به خاطر اینکه سرانجام ما را خواهی کشت و دوباره به سوی تو باز خواهیم گشت، بلکه به این خاطر که جسم ما بعد از مردن از بین خواهد رفت و به دست تو نخواهد افتاد و روح ما هم که مال خودت هست، با مال خودت هر کاری دوست داری بکن.

خدایا تو را سپاس می گوییم که هرگز تو را ندیده ایم و سعادت دیدار رویت را نداشتیم، نه به خاطر اینکه چشم بصیرت نداشته باشیم و خدای نکرده ظرفیت ما پایین باشد بلکه به این خاطر که در صورت توفیق ملاقات حضوری دست خیلی ها رو شده و تردیدها به یقین تبدیل میشد.

خدایا تو را سپاس می گوییم که گوشمان را زیر بغلمان قرار ندادی نه به خاطر اینکه موقع شنیدن بال بال میزدیم، بلکه به این خاطر که برای کوچکترین صحبت در گوشی یقه ی یکدیگر رو جر میدادیم.

خدایا تو را سپاس می گوییم علیرغم اینکه همه ی راه ها به تو ختم می شود، به ما فرصت انتخاب دادی تا راه درست را انتخاب کنیم، نه به خاطر اینکه در حکومت تو انتخابات آزاد باشد یا نباشد، بلکه به این خاطر که به ما آموختی انتخاب مهم نیست بلکه فقط شرکت در انتخابات مهم است.

خدایا تو را سپاس می گوییم که در سرزمینی زندگی می کنیم که همه طبع گل و بلبلی دارند ولی هیچکس جرأت نمیکند به دیگری بگوید دوستت دارم، نه به خاطر اینکه گل ها مصنوعی و بلبل ها چوبی شده باشند بلکه به این خاطر که شرعا درست نیست.

خدایا تو را سپاس میگوییم در جهانی زندگی می کنیم که سگ صاحبش را نمیشناسد، نه به خاطر اینکه هنوز کارد به استخوان نرسیده باشد، بلکه به این خاطر که سگ ها هم فهمیده اند اطاعت بی چون و چرا خلاف دموکراسی و پذیرفتن دیکتاتوری است.

خدایا تو را سپاس می گوییم که هنوز فارسی حرف می زنیم و فارسی زبان مشترک ماست و فقط وقتی میخواهیم با تو صحبت کنیم مجبوریم عربی حرف بزنیم، نه به خاطر اینکه دینمان اینطور خواسته باشد بلکه به این خاطر که تو زبان دیگری بلد نیستی.

خدایا تو را سپاس می گوییم علیرغم اینکه مفاخر ادبی ما را غربی ها به ما شناساندند میزان خداشناسی و دینداریشان را خودمان کشف کردیم، نه به خاطر اینکه ارزش کارشان را بالا ببریم و بر افتخاراتشان بیافزاییم، بلکه به این خاطر که ایدئولوژی خودمان را توجیه نموده و مفهوم روشنفکر دینی را تبیین کنیم.

خدایا تو را سپاس می گوییم که با داشتن خدات سال تمدن هنوز موفق نشدیم یک آفتابه بسازیم که مردم فلان خود را با آن بشویند، نه به خاطر اینکه طهارت فلان مردم به ما ربط داشته باشد یا نداشته باشد، بلکه به این خاطر که ما هر نوع اختراع را دخالت در امور الهی دانسته و آن را به شدت محکوم می کنیم.

خدایا تو را سپاس می گوییم که یاریمان کردی تا برای خشنودی دوستانت پوزه ی دشمنانت را به خاک بمالیم، نه به خاطر اینکه کمک مان کردی مالیدیم، بلکه به این خاطر که اگر نمیکردی هم می مالیدیم.

خدایا را تو را سپاس می گوییم که هر چه داد می زنیم صدایمان را نمیشنوی، نه به خاطر اینکه گوشت به این حرف ها بدهکار نیست، بلکه به این خاطر که گوشت به آن حرف ها هم بدهکار نیست.

خدایا تو را سپاس می گوییم که دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد. نه به خاطر اینکه دسترسی به آن سایت امکان پذیر می باشد، بلکه این خاطر که اینترنت سالم یعنی همین.


 
 
بیلان
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

وقتی که سال تموم میشه بانکها حساب کردن بیلان اون سال رو شروع می کنن یعنی حساب و کتاب پولهایی که اومده، رفته ، حسابهایی که باز شده و بسته شده و .... رو انجام میدن ( اگر بانکی باشید بهتر می دونید )

الانم که سال تموم شده وقت بیلان گرفتنه اما نه فقط برای بانکها ، می تونه برای ما هم باشه

تا حالا شده بیلان زندگیتون رو حساب کنید ؟

تا حالا شده بشینید و کارهایی که انجام دادید رو حساب و کتاب کنید ؟

شاید هم خیلی هاتون این کار رو کرده باشید و جوابتون هم مثبت باشه ، اما مطمئنم اگر هم این کار رو کرده باشید سر و کارتون با ماشین حساب و چرتکه و دفتر و اعداد و ارقام بزرگ بوده و همش طلبها و بدهکاری هاتون رو حساب کردید .

وقتی صحبت از بیلان می شه ما یاد پولهایی که به دست آوردیم و از دست دادیم می افتیم یعنی حساب و کتاب های روزمره یا ماهیانه و سالیانه مون توی پول خلاصه می شه، البته حق هم داریم چون با شنیدن این کلمه یاد بانک و درآمدش و جایزه هاش می افتیم و این تنها تصویری ست که در ذهن ما وجود داره .

حالا بیایید تصویری که ازین کلمه در ذهن ما بوجود می یاد رو عوض کنیم، البته نه تعریفش رو بلکه فقط تصویرش رو.

مثلا تصویری که دوستامون ، دشمنامون ، کتابهامون ، عشقمون و چیزهایی که دوست داریم هم توش باشه .

خیلی هم سخت نیست. اینجوری می تونیم کاری کنیم که کلمات با معانی واضح و بدیهی مفهوم تازه ای پیدا کنند . حالا من هم به شما کمک می کنم و سوالهای اولم رو اینجوری طرح می کنم :

تا حالا شده ظرف این چند ماه، چند سال و یا تمام روزهای زندگیتون بیلان تعداد دوستهایی رو که پیدا کردید رو حساب کنید ؟ دشمناتون رو چطور ؟

تا حالا شده آخر هر ماه بیلان تعداد صفحات کتابی رو که مطالعه کردید رو حساب کنید و ببینید توی این ماه چه چیزهایی یاد گرفتید ؟

تا حالا شده بیلان تعداد « دوستت دارم » هایی رو که به همسرتون گفتید حساب کنید ؟

شما می تونید سوالهای دیگه ای از بیلان زندگی تون از خودتون بپرسید که پول هیچ جایگاهی نداشته باشه .  

 

پی‌نوشت: سال نو را به دوستان عزیز تبریک عرض میکنم

 

بعدانوشت: به پیشنهاد دوست عزیزم بردیا، تصمیم گرفتم با شعری از "فریدون

مشیری" در این آخر سال یادی از عزیزان دربند بکنم. آنهایی که حسرت دیدار

عزیزانشان را بر سر سفره هفت سین دارند.

به امید آزادی آنها و ایران عزیزمان از بند.

 

 

یک گل بهار نیست

صدگل، بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست

وقتی: پرنده‌ها همه خونین بال،

وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره‌ها همه خاموش‌اند!

وقتی که دست‌ها،

                        با قلب خونچکان

در چارسوی گیتی،

                     هرجا به استغاثه بلند است؛

  آیا کسی طلوع شقایق را،

در دشت شب گرفته تواند دید؟

 

وقتی بنفشه بهاری،

        -  درچارسوی گیتی-

بوی غبار وحشت و باروت میدهند!

  آیا کسی صفای بهاران را،

هرگز گلی به کام تواند چید؟

. . . . . . . . . . . . . .

  آیا رهائی بشریت را،

  درچارسوی گیتی،

                      در کائنات

                            یک دل امیدوار نیست؟

 

  آیا درخت خشک محبت را

یک برگ سبز در همه شاخسار نیست؟

 

دستی برآوریم،

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم.....

 


 
 
خاتمی؛ مطمئن یا منفعل
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

با اینکه نه عادت دارم و نه فرصت اینکه وبلاگم را به این سرعت به روز کنم، اما با شرایطی که بعداز انتخابات مجلس بوجود آمد و موضع‌گیری‌ها و حساسیتهایی به رای دادن آقای خاتمی ایجاد شد تصمیم گرفتم نظر خودم رو در این مورد ابراز کنم.

حساسیت‌ها از آنجا آغاز شد که برخلاف انتظار آقای خاتمی اقدام به رای دادن کرد و بسیاری از مخالفان این اقدام را خیانت نامیدند و بسیاری منتظر پاسخ ایشان ماندند و بسیاری هم آنرا تصمیم درستی دانستند.

بنده هم نظرم براین بود که این تصمیم توسط کسی گرفته شده که از لحاظ آشنایی به سیاست و شناخت مردم  و جامعه، از بسیاری از منتقدانش سرآمد هست و این اقدام را نمی توان خیانت دانست و این تصمیم چه درست و چه غلط طبق بینش و موضع خاصی صورت گرفته است.

همان بینشی که خیلیها از آن بی‌بهره‌اند و هر تصمیم شخصی و فردی خود را به جنبش نسبت می دهند و آن را لازم‌الاجرا می دانند.

همان موضعی که از ابتدا مشخص بود و ایشان فرمودند: از جمهوری اسلامی عبور نخواهند کرد و راه نجات را درون نظام می جوید و ازآن طرف کسانی هستند که هیچ موضعی ندارند و فقط ناراضی‌اند.

کسانی که انتظار دارند آقای خاتمی نقش قهرمان و سوپرمن را بازی کند و اگر بروفق مراد عمل کرد برایش هورا بکشند و اگر اینگونه نبود اورا خائن بدانند و همه این واکنشها در یک اتاق کوچک و پشت تلویزیون صورت میگیرد  نه در محافل عمومی!!!!!

مگر ما چه روی خوشی به خاتمی نشان داده ایم که ایشان هم بخواهد به ما همان لبخند همیشگی را بزنند؟

آقای خاتمی به پشتوانه کدام مردم باید شیوه مقابله را درپیش بگیرد؟

آقای خاتمی زمانی که شرایط اصلاحات فراهم بود نتوانست به مردمان بیست میلیونی‌اش اعتماد و اتکا کند چه برسد به الان که همه دغدغه عدم دریافت یارانه و ترس از بیکاری و ..... را دارند! و با این بهانه‌ها در انتخابات شرکت میکنند.

آقای خاتمی مردم این جامعه را خوب میشناسد و میداند که مردمان این سرزمین مقطعی عمل میکنند و مانند کوفیان در زمان حضرت علی و امام حسین هستند!

زمانی که جناب رسایی گفت: موسوی و کروبی دستگیر شوند و هوادارانش هیچ غلطی نمی توانند بکنند کجا بودند؟ انصافا پیش بینی او درست از آب درنیامد؟

مانند کاری که آقای هاشمی کرد؛ این همه شعاری که مردم آن روزها دادند او سکوت را انتخاب کرد و میدانست با افشاگری همین جایگاه را هم از دست خواهد داد و به مردم اعتباری نیست!

. . . . . . . . . . . .

این حرفها را نزدم تا به شخص یا گروهی توهین و جسارت کرده باشم، فقط خواستم متذکر شوم وقتی یک رهبری از مردم و هوادارانش دلسرد می شود و راه دیگری را در پیش میگیرد انگشت انتقاد نباید بسوی او باشد.

هدف از نوشتن این مطلب صرفا حمایت از خاتمی نبود و هدف این بود که از عزیزان و دوستان درخواست کنم باتوجه به اینکه همه منتظریم ببینیم بقیه چکار میکنن و یا نیروی غیبی برسد، بگذاریم آقای خاتمی پل ارتباطی باقی بماند و لااقل حس امیدواری ایشان، ما را به سرمنزلگاه مقصود برساند.

امیدوارم دوستانی که با بنده مخالف هستند مرا به علت صراحت گفتار و جملات تندم ببخشند.

 

پی نوشت: تصویری که شاید همه شما دیده باشید و به آن پی برده باشید و اگر دوستان مشاهده نکردند لطفا با مشاهده تصویر زیر ، مقدار شرکت کنندگان در انتخابات را تقسیم بر واجدین شرایط بکنن و سپس×100. آیا به 64درصد میرسند؟؟؟؟؟

 

 بعدانوشت: بانو سیمین دانشور به لقاءالله پیوست. روحش شاد، یادش گرامی


 
 
دختران سرزمین من
نویسنده : - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

به مناسبت روز جهان زن ( 18 اسفند ، 8 مارس )

برایم سخت است که بخواهم جهان را به دو قسمت مردانه و زنانه تقسیم کنم و نیمی را حاکم و نیمی را محکوم بنامم و برای مغضوبین زمین سوگواری کنم . همیشه سعی کرده ام درد کلمات من از جنس درد انسان و انسانیت باشد فارغ از هر جنسیت .

اما واقعیت را نمی شود انکار کرد که در عصر عاقلیت هم ، همچون عصر جاهلیت ، زنده به گور کردن دختران پایان نیافته است و چه بسا مرگ تدریجی و وحشتناکی را تحمل می کنند .

در عصر جاهلیت یک کودک تازه و یک مشت خاک و همه چیز تمام ، اما در عصر حاضر ، خانه و مدرسه و جامعه و حتی لباسها و پوشش شان برایشان گورهایی شده اند که اگر به آنها تن ندهند و خطایی مرتکب شوند باید در روز هزار بار آرزوی مرگ کنند و فریاد بزنند که ای کاش زن آفریده نمی شدند .

اما تاسف من آنجاست که بعضی از «دختران سرزمین من» به این قاعده بازی تن داده اند و در طرح ها و رنگهای مختلف خود را روانه بازار مکاره مردها می کنند به این امید که پذیرفته شوند و در مقابل مشتی ظاهر مردانه و مهریه بالا و خرجی و تمکین و هدیه های گرانقیمت ولنتاین و .... پشت مردها پنهان شده اند و مسئولیت انسان بودنشان را فراموش کرده اند .

حال زمان آنست که «دختران سرزمین من» امروز آگاه شوند و از لاک خود سر برآورند و جیغ هایشان گوشها را کر کند و در هر حرکت اجتماعی پیشتاز باشند و ثابت کنند انسانها در حقوقشان باهم برابرند و منتظر فتوای هیچ مردی ننشینند و در جهت احقاق حقوق شان در انتظار مردی نباشند که برخیزد و برایشان حقشان را بگیرد .

و در پایان یک مطلب و یک شعر از دکتر شریعتی و استاد رحیم رسولی را می گذارم و عذرخواهی می کنم از این بابت که هردویشان مرد هستند .

------------------------------

دکتر شریعتی :

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ......او بی‌خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می‌پرسند  نام پدر .....

 

رحیم رسولی :

چیه هی میگی خواهر روسریتو عقب نکش

اگه راس میگی تو هم جارو واسه عرب نکش

چیه هی بهم میگی آبجی حجاب یادت نره

اگه راس میگی بگو حساب کتاب یادت نره

آخه تو چه می دونی از من و دور و بر من

که تکون میخوری هی بهم میگی خواهر من

تو اگه راس میگی من خواهرتم بابام کیه

اونی که روش نمیشه بپرسه من کجام کیه

اگه من خواهرتم هستی اگه با من رو راس

بالاغیرتن  الآن می دونی مادرم کجاس

آخه تو از دل وامونده من چی می دونی

آخه تو از زن و از غربت زن چی می دونی

می دونی از همه دلسرد شدن یعنی چه

می دونی از همه جا طرد شدن یعنی چه

می دونی وقتی یه زن وا می مونه چرا میگه

به خدا خسته شدم خسته شدم خسته دیگه

آخه تو چه میدونی زن چی میگه زن چی میخواد

چرا بین آدما خدا فقط اونو می پاد

مگه زن باعث بدبختی مردای خداست

که میگن دنیا یا جای زن یا جای خداست

چیه تا به مشکلی بر می خوری به حرف میای

که هزار مرتبه در روز زیر زندگی می زای

واقعن فکر می کنی وقتی میگی زاییدی

به همین راحتی این مسئله رو فهمیدی

آخه تو چه می دونی معنی مادر شدنو

قصه رفتن و برگشتن روح از بدنو

تو فقط قصه زنها و زنا را بلدی

تو فقط معنی برخورد تنارو بلدی

واسه تو مهمه که بدونی چی رو سرمه

یکی هم هس که می خواد بدونه چی تو سرمه

اون میخواد از جلوی چشم تو دورم بکنه

باز مث اون قدیما زنده به گورم بکنه

تو فقط می دونی من جنس مخالفم برات

واقعن که خیلی خیلی متاسفم برات

اگه خواهرت بودم که همه جا جار می زدی

چوب حرّاجمو در کوچه و بازار می زدی

اگه خواهرت بودم که دسته گل آب می دادی

منو در راه خدا به دست اعراب می دادی

راس میگن خروس بی محل شبا تخم می زاره

غیرت از زیادی بی غیرتی با خود میاره

نمی خواهم کسی هدایتم کنه به راه راس

که اگه یه وقت نشد بشه بگن خدا نخواس

نمی خوام واسه کسی کاشکی نمی شدم باشم

دوس دارم تو زندگی فقط یه بار خودم باشم


 
 
آشتی ملی
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

پیشترها صحبت از وحدت و آشتی و اتحاد ملی بود تا ما ایرانیها بتوانیم در کنار یکدیگر در آرامش و صلح زندگی کنیم.

گفتیم باید از جایی شروع کنیم و بهترین راه اینه که به عقاید و باورهای همدیگه احترام بگذاریم. دراینصورت اون آشتی برقرار میشه، اما یک عده گفتند اگر بخواهیم به همه عقاید احترام بگذاریم و به هرکس فرصت ابراز عقیده بدیم هرکی به هرکی میشه و یک عقیده باید ثابت باشه و عقیده بقیه هم حول اون بچرخه.

گفتیم: هرچند چنین چیزی رو قبول نداریم ولی چون صحبت از وحدته کمی از خواسته هامون کوتاه می‌آییم. حالا پیشنهاد شما چیه؟؟

گفتند: همه باید زیر یک پرچم حرکت کنیم و مثل سربازان زیرپرچم باشیم.

گفتیم: خب ما این رو پذیرفتیم و این اولین عامل وحدت پس  قبول

گفتند: از اونجایی که بهترین رهبر دنیارو ما داریم برای اینکه بین ما و شما اتحاد ایجاد بشه باید مطیع رهبر ما باشید.

ما هم که شوق وحدت کورمان کرده بود گفتیم: قبول

گفتند: چون ما مترقی ترین تئوری حکومت در دنیارو داریم و نه شما ونه هیچکس دیگه در دنیا اون رو نمیفهمه و نمونش هم در دنیا نیست، شما هم باید از این تئوری تبعیت کنید و اصطلاحا "ولایی" بشید.

گفتیم: قبول

گفتند: همه شما باید در راستای اهداف و آرمانهای انقلاب حرکت کنید.

گفتیم: قبول

گفتند: دشمنان ما باید مشترک باشند و هرکی ما گفتیم دشمنند شما هم باید برای تودهنی زدن به آنها تلاش کنید.

گفتیم: قبول

...................................

حال که سه سال از آن توافق میگذره نه تنها وحدت ایجاد نشده بلکه ما خیلی از داشته‌هامون رو هم از دست دادیم.

نزدیک به سه سال پیش برای تحقق آرمانهای انقلاب، شاد کردن دل رهبر، زدن تودهنی به دهان دشمنان وعوامل استکبار و اطاعت از حکومت ولایی وارد یک آزمایش بزرگ شدیم.....

اما آشتی ایجاد نشد که هیچ، مارو از همه جا روندن، زدن ، کشتن ........

حالا ناامید و دلسرد دنبال اون عده می گردیم که بهشون بگیم ماکه هرچه شما گفتید پذیرفتیم! چرا ما را اینگونه خط زدید؟؟ چرا آن حرفها یادتون رفت؟؟

حالا که طرح و پیشنهاد شما منجر به وحدت نشد حاضرید پیشنهاد ما را بشنوید؟؟ حاضرید از رهبران ما اطاعت کنید؟؟ حاضرید در راستای آرمانهای ما حرکت کنید؟

اصلا آیا حاضرید وحدت ایجاد شود؟؟ یا ماهی‌تان را از آب گل آلود اختلاف میگیرید؟؟؟

بعدها یکدیگر را در شرایطی ملاقات کردیم که دیگر گفتگو از وحدت مضحک بود!!!

نگاه ها و نفس هامان  بوی خون می داد

 

   در تنگنای دلهره، اینک

   خاموش و خشمگین به چه کاریم؟

   فریادهای سوخته مان را،

   در غربت کدام بیابان،

   از سینه های خسته برآریم؟

(مشیری)


 
 
جدایی
نویسنده : - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

حتی اگر اهل هنر و سینما هم نباشی، .....

اسکار گرفتن "اصغر فرهادی" تورا خوشحال خواهد کرد.

 

کسب چنین افتخاری را به همه ایرانیان تبریک می گویم.


 
 
منم فریاد بلند استثناء
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠
 

زیاد شنیده ام این روزها ، دیروزها ، که یکی قبل از من به جای من گفت : " ما "

زیاد گفته اند که : مردم می گویند ، ملت می خواهد ، اما هر چه می گردم خودم را در این مردم و ملت نمی یابم .

چگونست که وقتی می گویند و می خواهند ، من و من ها حسابند اما وقتی که واقعا می خواهم اینچنین بی تابند ؟!

چرا به جای من حرف می زنی ؟ چرا نامم را می آوری ؟ چرا همه را به نفع خودت جمع می بندی ؟

نگو مردم می خواهند بگو من می خواهم ، نگو ملت می خواهند بگو من می خواهم ، تو هم مثل من جسارت داشته باش و به جای خودت حرف بزن

من حتی اگر یک نفر باشم ، صاحب عقیده و نظر هستم و تو نمی توانی مرا انکار کنی

حتی اگر همه مخالف من باشند باز هم من عقیده ام را دارم و تو نمی توانی مرا خط بزنی

وقتی که باورهایم را می تراشیدم و صیقل می دادم برایم مهم نبود که در اکثریت باشم یا در اقلیت و یا حتی اگر تنها باشم

من با قدرت باورم حرکت می کنم اما تو با زور واژه ی "همه"

تو به قشونت می نازی و من به وجودم

نامی برای من نگذار

باورت را برای خودت نگهدار

تو می گویی که همه اینگونه می خواهند مگر اینکه خلافش ثابت شود ، و منم آن خلافش ، منم آن استثناء

اگر گمان کرده ای که همه را از آن خود کرده ای و همه ی راهها را برای اثبات حقانیت خود هموار یافته ای مرا ببین که منم آن مثال نقض ، منم آن استثناء

من به اندازه تک تک آن " همه " حق دارم

اندیشه و باور را نمی توان به رفراندوم گذاشت ، دموکراسی برای حکومت هاست نه باورها ، پس اینقدر اکثریت خیالیت را به رخ من نکش ، من مانند تو نمی اندیشم

من به تنهایی کافیم تا یک جنبش باشم

من به تنهایی کافیم تا آن "همه" ی تو را نقض کنم

من به تنهایی کافیم تا چشمهای تو را باز کنم که ببینی همه چیز به کام تو نیست   

 

اهمیتی ندارد به ما چه می گویند

مهم نیست چه می کنند

مهم نیست چه به ما می آموزند

حقیقت آن چیزی ست که بدان ایمان داری

مهم نیست چه نامی بر ما می نهند

و یا چگونه بر ما می تازند

مهم نیست که ما را به کجا می کشانند

ما راه بازگشت را خواهیم یافت

نمی توانم ایمانم را انکار کنم

نمی توانم تظاهر کنم به آنچه که نیستم


 
 
← صفحه بعد